آهــــوی بیابان


به سراغ من اگر می آیی
تند و آهسته ....
چه فرقی دارد؟
تو به هر حال دلت خواست بیا
مثل سهراب دگر
جنس تنهایی من چینی نیست
که ترک بردارد
جنس آهن شده در تنهایی
چینی نازک تنهایی من...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مهر 1392ساعت 13:4  توسط YAS & ROSE  | 

باز باران

«باز باران٬ با ترانه

میخورد بر بام خانه»

خانه ام کو؟ خانه ات کو؟

آن دل دیوانه ات کو؟

روزهای کودکی کو؟

فصل خوب سادگی کو؟

یادت آید روز باران

گردش یک روز دیرین؟

پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟

خاطرات خوب و شيرین

كوچه ها شد، کوی بن بست

در دل تو٬ آرزو هست؟

* * *

کودک خوشحال دیروز

غرق در غمهای امروز

یاد باران رفته از یاد

آرزوها رفته بر باد

* * *

باز باران٬ باز باران

میخورد بر بام خانه

بی ترانه ٬ بی بهانه

شایدم٬ گم کرده خانه
+ نوشته شده در  شنبه هفتم مرداد 1391ساعت 12:16  توسط YAS & ROSE  | 

جا مانده است چیزی جایی

                          که هیچ گاه دیگر

                                                هیچ چیز

                            جایش را پر نخواهد کرد...

نه موهای سیاه

                          نه دندانهای سفید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 8:42  توسط YAS & ROSE  | 

شب بود و سکوت و غم و تنهایی
آندم که ندایی از درون آمد:
ای از همه تنهاتر ! شب شعله ی بیدار است.. !
برخیز و نگاهی کن.
زین پیله رهایی کن.

آفاق پدید آمد!
باران نوید آمد!

این دلهره را کم کن.
آن نور امید آمد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:1  توسط YAS & ROSE  | 

ویرگول

دلم میخواد ویرگول باشم

تا وقتی به من میرسی

مكث كنی...!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آبان 1390ساعت 21:1  توسط YAS & ROSE  | 

نمی دانم

من نمي دانم،
که چرا مي گويند، اسب حيواني نجيب است، کبوتر زيباست،
و چرا در قفس هيچ کسي کرکس نيست.
گل شبدر چه کم از لاله ي قرمز دارد؟
چشم ها را بايد شست، جور ديگر بايد ديد.
واژه ها را بايد شست.
واژه بايد خود باد، واژه بايد خود باران باشد.

چترها را بايد بست،
زير باران بايد رفت.
فکر را، خاطره را، زير باران بايد برد.
با همه مردم شهر زير باران بايد رفت.
دوست را، زير باران بايد ديد.

عشق را، زير باران بايد جست...

زير باران بايد بازي کرد.

زير بارانت بايد چيز نوشت، حرف زد، نيلوفر کاشت.

زندگي تر شدن پي در پي،

زندگي آبتني کردن در حوضچه ي اکنون است...

رخت ها را بکنيم،
آب در يک قدمي است...
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 14:18  توسط YAS & ROSE  | 

خدایا

خدایا

حکمت قدم هایی را که برایم برمیداری

                    بر من آشکار کن

تا درهایی را که به رویم میگشایی

                  ندانسته نبندم

                        و

درهایی را که به رویم میبندی

       به اصرار نگشایم! 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 17:35  توسط YAS & ROSE  | 

كفايت مي كرد مرا حرمت آويشن,

مرا مهتاب

مرا لبخند

و آويشن حرمت چشمان تو بود

پس دل گره زدم به ضریح اندیشه ای که آویشن را می سرود...

از کفر من مترس,

کافر نمی شوم هرگز

زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم!

شک دارم

به ترانه ای که زندانی و زندان آن را هم زمان زمزمه می کنند.....


زنده یاد حسین پناهی.

+ نوشته شده در  شنبه یکم مرداد 1390ساعت 11:38  توسط YAS & ROSE  | 

زمین جای قشنگی نیست!

زمین جای قشنگی نیست،

من از جنس زمینم

خوب می دانم

که ایجا جمعه بازار است

و دیدم عشق را در بسته های زرد کوچک نسیه می دادند

در اینجا قدر مردم را به جو اندازه می گیرند

نیا باران

پشیمان می شوی

زمین جای قشنگی نیست

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 0:22  توسط YAS & ROSE  | 

ماه من غصه چرا؟!
آسمان را بنگر، که هنوز بعد صدها شب و روز، مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر، به ما مي خندد!
يا زميني را که، دلش از سردي شبهاي خزان نه شکست و نه گرفت!
بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد و در آغاز بهار دشتي
از ياس سپيد زير پاهامان ريخت،

تا بگويد که هنوز پر امنيت احساس خداست!
ماه من غصه چرا؟!
تو مرا داري و من هر شب و روز آرزويم همه خوشبختي توست!
ماه من! دل به غم دادن و از يأس سخن ها گفتن کار آن هايي نيست
که خدا را دارند...

ماه من! غم و اندوه، اکر هم روزي، مثل باران باريد، يا دل شيشه اي ات،
از لب پنجره عشق، زمين خورد و شکست، با نگاهت به خدا، چتر شادي
وا کن،

و بگو با دل خود، که خدا هست، خدا هست!
او هماني است که در تارترين لحظه شب، راه نوراني اميد نشانم مي داد...
او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد، همه زندگي ام، غرق شادي باشد...
ماه من!
غصه اگر هست، بگو تا باشد!
معني خوشبختي، بودن اندوه است...!
اين همه غم و غصه، اين همه شادي وشور، چه بخواهي و چه نه! ميوه يک باغند، همه را با هم و با عشق بچين...
ولي از ياد مبر؛
پشت هر کوه بلند، سبزه زاري است پر از ياد خدا!
و در آن باز کسي مي خواند؛
که خدا هست، خدا هست و چرا غصه؟!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1390ساعت 10:39  توسط YAS & ROSE  | 

به نام خداوند ویروس گارد کنون رزم Virus و رستم شنو / دگرها شنیدستی این هم شنو

که اسفندیارش یکی Disk داد / بگفتا به رستم که ای نیکزاد

در این Disk باشد یکی File ناب / که بگرفتم از Site افراسیاب

چنین گفت رستم به اسفندیار / که من گشنمه نون سنگگ بیار

جوابش چنین داد خندان طرف / که من نون سنگگ ندارم به کف

برو حال می‌کن بدین Disk، هان! / که هم نون و هم آب باشد در آن

تهمتن روان شد سوی خانه‌اش / شتابان به دیدار رایانه‌اش

چو آمد به نزد Mini Tower اش / بزد ضربه بر دکمه Power اش

دگر صبر و آرام و طاقت نداشت / مر آن Disk را در Drive اش گذاشت

نکرد هیچ صبر و نداد هیچ لفت / یکی List از Root دیسکت گرفت

در آن Disk دیدش یکی File بود / بزد Enter آنجا و اجرا نمود

کز آن یک Demo شد پس از آن عیان / با فیلم و موزیک و شرح و بیان

به ناگه چنان سیستمش کرد Hang / که رستم در آن ماند مبهوت و منگ

چو رستم دگرباره Reset نمود / همی کرد Hang و همان شد که بود

تهمتن کلافه شد و داد زد / ز بخت بد خویش فریاد زد

چو تهمینه فریاد رستم شنود / بیامد که لیسانس رایانه بود

بدو گفت رستم همه مشکلش / وز آن Disk و برنامه خوشگلش
چو رستم بدو داد قیچی و ریش / یکی دیسک Bootable آورد پیش

یکی Toolkit، Hard اندرش / چو کودک که گردد پی مادرش

به ناگه یکی رمز Virus یافت / پی حذف امضای ایشان شتافت
چو Virus را نیک بشناختش / مر از Boot Sector برانداختش

یکی ضربه زد بر سرش Toolkit / که هر Byte آن گشت هشتاد Bit

به خاک اندر افکند Virus را / تهمتن به رایانه زد بوس را

چنین گفت تهمینه با شوهرش / که این بار بگذشت از پل خرش
دگر باره اما خریت مکن / ز رایانه اصلا تو صحبت مکن

قسم خورد رستم به پروردگار / نگیرد دگر Disk از اسفندیار
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 13:39  توسط YAS & ROSE  | 

                                                   نیا باران

                        زمین جای قشنگی نیست !!!

                                 من از اهل زمینم

                    خوب میدانم  که گل در عقد زنبور است

           ولی سودای بلبل دارد و پروانه را هم دوست میدارد....!

 

  

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390ساعت 8:20  توسط YAS & ROSE  | 

       اولین روز دبستان باز گرد

       شادی آن روزهایم باز گرد

                         باز گرد ای خاطران کودکی

                         برسوار اسبهای چوبکی

    خاطرات کودکی زیباترند

    یادرگاران کهن مانا ترند

                       درسهای سال اول ساده بود

                       آب را بابا به سارا داده بود

    مانده در گوشم صدایی چون تگرگ

   خش خش جاروی بابا روی برگ

                         همکلاسی های من یادم کنید

                         بازهم در کوچه فریادم کنید

     کاش هرگز زنگ تفریحی نبود

     جمع بودن بود و تفریقی نبود

                          ای دبستانی ترین احساس من

                          باز گرد این مشقها را خط بزن.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1390ساعت 8:34  توسط YAS & ROSE  | 

                هوشمندانه سوال کنید

در بازگشت از کلیسا، جک از دوستش ماکس می پرسد:
«فکر می کنی آیا می شود هنگام دعا کردن سیگار کشید؟
ماکس جواب می دهد: چرا از کشیش نمی پرسی؟»
جک نزد کشیش می رود و می پرسد:
«جناب کشیش، می توانم وقتی در حال دعا کردن »هستم، سیگار بکشم
»کشیش پاسخ می دهد: نه، پسرم، نمی شود. این بی ادبی به مذهب است.»
جک نتیجه را برای دوستش ماکس بازگو می کند.
»ماکس می گوید: تعجبی نداره. تو سوال را درست م
ط
رح نکردی. بگذار من بپرسم.»
ماکس نزد کشیش می رود و می پرسد: «آیا وقتی در حال سیگار کشیدنم می توانم دعا کنم »؟
کشیش مشتاقانه پاسخ می دهد: مطمئناً ، پسرم. مطمئناً

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1390ساعت 8:54  توسط YAS & ROSE  | 

شب شنیدم که درختان بلند

هوس گفتن نامت دارند

و به هم می گویند«اسم زیبایی داشت»

راستی!! یاد کسی نیست چه بود؟

در جواب برگی که ز من می پرسید ، نام زیبای تو را

لب ز هم نگشودم ، من فقط خندیدم

من فقط خندیدم که چرا نام ترا می پرسند؟

شب بد ، خاطره ای بود ، هوا مثل چشمان تو خواب آور بود.

و درخت گیلاس بی تو تا صبح دلش خونین بود.

ای دریغا چه عبث ! من نگفتم با برگ نام زیبای تو را

راستی ، تو به من آهسته بگو

برگها ، عاشق چشمان تو اند ؟!!

دل تو پیش درختان ماندست؟!!

من دلم می خواهد که به جبران خلاف شب پیش

به بلندای شب یلدااا ، شب پیش تو بنشینم

و به رنگ شفق صبح بگریم تا روز

من دلم می خواهد نگذارم که درخته لب جوی خشک شود

ولی ای کاش تو می دانستی …. من چرا می خندم من چرا می گریم؟!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 9:33  توسط YAS & ROSE  | 

دنبال خدا نگرد

دنبال خدا نگرد ..... خدا در بیابان های خالی از انسان نیست ...... خدا در جاده های تنهای بی انتها نیست ..... خدا در مسیری که به تنهایی آن را سپری می کنی نیست .... خدا آنجا نیست .... به دنبالش نگرد. خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست. در قلبیست که برای تو می تپد .... خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد ... خدا آنجاست ... خدا در خانه ای است که تنهایی در آنجا نیست، در جمع عزیزترین هایت است ... خدا در دستی است که به یاری می گیری ... در قلبی است که شاد می کنی، در لبخندی است که به لب می نشانی ......... خدا در دیر و بتکده و مسجد نیست .... لابلای کتاب های کهنه نیست .... این قدر نگرد .... گشتنت زمانیست که هدر می دهی ... زمانی که می تواند بهترین ثانیه ها باشد .... خدا در عطر خوش نان است ، آنجاست که زندگی می کنی و زندگی می بخشی خدا در جشن و سروریست که به پا می کنی ... آنجاست که عهد می بندی و عمل می کنی .... خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دوری از انسانها نگرد ... آنجا نیست .... او جایی است که همه شادند، جایی است که قلب های شکسته ای نمانده ... در نگاه پرافتخار مادریست به فرزندش، و در نگاه عاشقانه زنی به همسرش، و در اندیشه کودکی که می پندارد پدرش قهرمانیست در دنیا .... قویترین است و کاملترین ... همه چیز را می داند. آخر او پدر من است .... خدا را در غم جستجو نکن، در کنج خاک گرفته آنچه که سال ها روایت کرده اند نگرد ... آنجا نیست ... خدا را جای دگر باید جستجو کنی .... جوانمردهایی که با پای پیاده میروند به جستجوی خدا او را نخواهند یافت ... خدا نزدیکتر از آنست که فکر می کنیم در فاصله نفس های من و توست که به هم آمیخته .... در قلبیست که برای تو می تپد .... در میان گرمای دستان ماست که که به هم پیچیده....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم فروردین 1390ساعت 13:57  توسط YAS & ROSE  | 

خدایی که ندیدمش

 
  گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را
که پر از دغدغه ی دیروز بود و هراس فردا، بر شانه های صبورت بگذارم
آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی
که در تمام لحظات بودنت برمن تکیه کرده بودی
من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی
من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد
با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اینگونه زار بگریم؟
گفت: عزیزتر از هر چه هست
اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید
عروج می کند، اشکهایت به من رسید و من یکی یکی
بر زنگارهای روحت ریختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان
چرا که تنها اینگونه می شود تا همیشه شاد بود
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدایت کردم
آرام گفتم: از این راه نرو که به جایی نمی رسی
توهرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد
بلند من بود که عزیزتر از هر چه هست از این راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهی رسید
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزیت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی
پناهت دادم تا صدایم کنی، چیزی نگفتی
بارها گل برایت فرستادم، کلامی نگفتی
می خواستم برایم بگویی و حرف بزنی
آخر تو بنده ی من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تنها اینگونه شد تو صدایم کردی
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی خدا آن چنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم
تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر
من می دانستم تو بعد از علاج درد بر خدا گفتن اصرار نمی کنی
وگرنه همان بار اول شفایت می دادم
گفتم: مهربانترین خدا، دوست دارمت
گفت: عزیزتر از هر چه هست من دوست تر دارمت
+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 13:22  توسط YAS & ROSE  | 

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود

روی ساحل نوشت:

دریا دزد کفشهای من است!

مردی که از دریا ماهی گرفته بود

روی ماسه ها نوشت:

دریا سخاوتمند ترین سفره هستی ست!

موج آمد و جملات را شست و تنها این پیام را برایم جا گذاشت:

که برداشت دیگران درمورد خودت را

در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 11:39  توسط YAS & ROSE  | 

مجادله در ادبيات بر سر يک خال

حافظ:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سمرقند بخارا را

صائب تبريزي:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
به خال هندويش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چيز مي بخشد ز مال خويش مي بخشد
نه چون حافظ که مي بخشد سمرقند و بخارا را

شهريار:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را

به خال هندويش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چيز مي بخشد بسان مرد مي بخشد
نه چون صائب که مي بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور مي بخشند
نه بر آن ترک شيرازي که برده جمله دلها را

محمد عيادزاده:

اگر آن ترک شيرازي بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنيا را
نه جان و روح مي بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معني دارد اين کارا؟
و خال هندويش ديگر ندارد ارزشي اصلاً

که با جراحي صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکي، نه صائب دست و پا ها را
فقط مي خواستند اين ها، بگيرند وقت ما ها را.....؟؟؟
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389ساعت 9:33  توسط YAS & ROSE  | 

امشب از آسمان دیده تو
روی شعرم ترانه میبارد
در سكوت سپید كاغذ ها
پنجه هایم جرقه میكارد
شعر دیوانه تب آلودم
شرمگین از شیار خواهشها
پیكرش را دوباره میسوزد
عطش جاودان آتش ها
آری آغاز دوست داشتن است
گر چه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیاندیشم
كه همین دوست داشتن زیباست....
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم دی 1389ساعت 13:13  توسط YAS & ROSE  | 

گفتگو با خدا

Interview with god

گفتگو با خدا

I dreamed I had an Interview with god

خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم .

So you would like to Interview me? "God asked."

خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟

If you have the time "I said"

گفتم : اگر وقت داشته باشید .

God smiled

خدا لبخند زد

My time is eternity

وقت من ابدی است .

What questions do you have in mind for me?

چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟

What surprises you most about humankind?

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟

Go answered ....

خدا پاسخ داد ...

That they get bored with childhood.

این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند .

They rush to grow up and then long to be children again.

عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند .

That they lose their health to make money

این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.

And then lose their money to restore their health.

و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند .

By thinking anxiously about the future. That

این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند .

They forget the present.

زمان حال فراموش شان می شود .

Such that they live in neither the present nor the future.

آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال .

That they live as if they will never die.

این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد .

And die as if they had never lived.

و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند .

God's hand took mine and we were silent for a while.

خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم .

And then I asked ...

بعد پرسیدم ...

As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn?

به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟

God replied with a smile.

خدا دوباره با لبخند پاسخ داد .

To learn they cannot make anyone love them.

یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد .

What they can do is let themselves be loved.

اما می توان محبوب دیگران شد .

learn that it is not good to compare themselves to others.

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند .

To learn that a rich person is not one who has the most.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد .

But is one who needs the least.

بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد

To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love.

یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم .

And it takes many years to heal them.

و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد .

To learn to forgive by practicing forgiveness.

با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن .

To learn that there are persons who love them dearly.

یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند .

But simply do not know how to express or show their feelings.

اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند .

To learn that two people can look at the same thing and see it differently.

یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

To learn that it is not always enough that they are forgiven by others.

یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند .

They must forgive themselves.

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند .

And to learn that I am here.

و یاد بگیرن که من اینجا هستم .

Always

همیشه

اثری از ریتا استریکلند

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 10:9  توسط YAS & ROSE  | 

آدم هاي بزرگ در باره ايده ها سخن مي گويند / آدم هاي متوسط در باره چيزها سخن مي گويند؛ / آدم هاي كوچك پشت سر ديگران سخن مي گويند.

آدم هاي بزرگ درد ديگران را دارند / آدم هاي متوسط درد خودشان را دارند / آدم هاي كوچك بي دردند.
 
آدم هاي بزرگ عظمت ديگران را مي بينند  / آدم هاي متوسط به دنبال عظمت خود هستند، / آدم هاي كوچك عظمت خود را در تحقير ديگران مي بينند،
ادم هاي بزرگ به دنبال كسب حكمت هستند؛ / آدم هاي متوسط به دنبال كسب دانش هستند، / آدم هاي كوچك به دنبال كسب سواد هستند
آدم هاي بزرگ به دنبال طرح پرسش هاي بي پاسخ هستند، / آدم هاي متوسط پرسش هائي مي پرسند كه پاسخ دارد  / آدم هاي كوچك مي پندارند پاسخ همه پرسش ها را مي دانند
 
آدم هاي بزرگ به دنبال خلق مسئله هستند / آدم هاي متوسط به دنبال حل مسئله هستند؛ / آدم هاي كوچك مسئله ندارند
آدم هاي بزرگ سكوت را براي سخن گفتن برمي گزينند؛ / آدم هاي متوسط گاه سكوت را بر سخن گفتن ترجيح مي دهند / آدم هاي كوچك با سخن گفتن بسيار، فرصت سكوت را از خود مي گيرند.

از مرگ نترسید از این بترسید که وقتی زنده اید چیزی درون شما بمیرد
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389ساعت 13:58  توسط YAS & ROSE  | 

فرازی ار دعای ۱۳صحیفه سجادیه:

پروردگارا !

ای کسی که رسیدن به تمام خواسته ها نزد توست..

و ای کسی که نعمتهایش را به بهایی نمی فروشد.

پروردگارا !

من از تو حاجت و خواسته ای دارم که توان رسیدن به آن را ندارم

و چاره اندیشی هایم

در مقابل آن بی اثر است و نفسم مرا وسوسه می کند که

 حاجت- نزد کسی برم که او نیز خواسته اش

را از تو می خواهد و در خواسته هایش از تو بی نیاز نیست-

 و این وسوسه ی نفس - لغزشی از

لغزش های خطاکاران و خطایی از گناه گناهکاران است.

پروردگارم  امید مرا از خود ناامید مساز.....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 13:41  توسط YAS & ROSE  | 

             در انتهای هر سفر
             در آیینه
           دار و ندار خویش را مرور می کنم 
               این خاک تیره این زمین
               پایوش پای خسته ام 
               این سقف کوتاه آسمان
             سرپوش چشم بسته ام
        اما خدای دل
               در آخرین سفر
                   در آیینه به جز دو بیکرانه کران
            به جز زمین و آسمان 
                چیزی نمانده است 
                     گم گشته ام ‚ کجا
                               ندیده ای مرا ؟

                                                                            "حسین پناهی"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 9:0  توسط YAS & ROSE  | 

              من صبورم اما...

                  به خدا دست خودم نيست اگر مي رنجم

                يا اگر شادي زيباي تو را به غم غربت
                   چشمان خودم مي بندم .

          من صبورم اما . . .

            چقدر با همه ي عاشقيم محزونم !

          و به ياد همه ي خاطره هاي گل سرخ

           مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

         من صبورم اما . . .

           بي دليل از قفس کهنه ي شب مي ترسم

         بي دليل از همه ي تيرگي تلخ غروب

          و چراغي که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . مي ترسم .

            من صبورم اما . . .

              آه . . . اين بغض گران صبر نمي داند چيست؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:36  توسط YAS & ROSE  | 

                خداوندا ،

            به من شهامتی عطا فرما

                   تا آنچه را که نمی توانم تغییر دهم بپذیرم

         توانی عطا فرما

                    تا آنچه را که می توانم ، تغییر دهم

         و خردی که

                   تفاوت بین این دو را درک نمایم .

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:30  توسط YAS & ROSE  | 

             تو آسمانی و من ریشه در زمین دارم

                                  همیشه فاصله ای هست داد ازین دارم

           قبول کن که گذشته ست کار من از اشک

                                     که سالهاست به تنهایی ام یقین دارم

          تو نیز دغدغه ات از دقایقت پیداست

                                    مرا ببخش اگر چشم نکته بین دارم

          بخوان و پاک کن و اسم خود را بنویس

                                         به دفتر غزلم هرچه نقطه چین دارم.....

             کسی هنوز عیار تو را نفهمیده ست

                                           منم که از تو  به اشعار خود نگین دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:26  توسط YAS & ROSE  | 

    حافظي کو تا بيايد رازها افشا کند  

    سفره دل رل گشايد زخمها درمان کند

     پير طوس از شرق آيد مولوي از قونيه    

      سعدي از شيراز آيد تا لبي خندان کند

      رستمي کو تا بيايد خان ما از هشت رفت  

      آرشي ديگر بيايد  کار ما سامان کند

      شد طبيب شهر ما مايوس از درمان درد     

        گو بيايد بوعلي تا درد را درمان کند

      خارو خاشاک فراوان راهها را بسته است  

      نوح و طوفانش کجا تا جملگي طوفان کند

     روز و شب دارم اميد و چشمها در انتظار  

       تا مسيحي ديگر آيد درد را درمان کند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:16  توسط YAS & ROSE  | 

                   مترسک گفت گندم

                      تو گواه باش

               ما را برای ترساندن آفریدند

          اما من تشنه ی عشق پرنده ای بودم

                        که سهمش از من

                        تنها گرسنگی بود.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:11  توسط YAS & ROSE  | 

                 شب و روزت همه بیدار

             که آید شاید...

           کور شد دیده بر این کوره ره شایدها !!

       شاید ای دل که مسیحا نفست آمد و رفت

                      باختی هستی خود

                      بر سر می آیدها.....

                                                    " حسین پناهی"

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 8:5  توسط YAS & ROSE  |